Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است

پیوندهای روزانه

و اتفاقاً این بار باور کن

سه شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۴۴ ب.ظ

آهنگ Hello ادل می خوند برای خودش، البته تو اون شرایط باید یه آهنگی مثِ بارون که میزنه نمی دونم چی.. بقیه ـش چی بود؟ راه می رفتم روی زمینِ خیس، دستامُ از پشت زیر کوله پشتی قفل کرده بودم. داشتم می رفتم سمتِ ایستگاه اتوبوس که چشم ـم به بستنی فروشی افتاد. می دونین، هیچی به جز این نمیتونه گشاد ترین لبخندی که می تونم بزنم رو به لبم بیاره. یه نگاه کردم به کیف پول ـمُ و برعکس همیشه که فقط کرایه اتوبوس داشتم، بازم پول داشتم. به قولِ الهام یه عالم پول! :))

 

 رفتم تو بستنی فروشی، مردم داشتن آش و فرنی می خوردن؛ من دلم هویج بستنی میخواست خب. بستنی زعفرونی، با همون تیکه های پسته یِ معروف و آب هویج. البته قضیه بستنی بیشتر تشویقیِ خودم بود برای خوب دادنِ میان ترمِ سفیر، آدم باید خودشُ تشویق کنه خب، هوم؟


   بعد که از بستنی فروشی اومدم بیرون، چشم ـم به گلخونه افتاد. من اهلِ گل و اینا نیستم، نه اینکه وقت نداشته باشم ولی خب حواسم نیست. ینی نمی دونم حواسم کجاست ولی هر جا که هست، اینجا نیست. خلاصه که دیدم کاکتوس چیزِ خوبیه برای منی که حتا درست و حسابی نمی رسه به درس و زندگیِ خودش. اینکه هر چهار پنج روز یه بار باید بهش آب بدم و شکرِ خدا این روزا بارون زیاد میاد. چهار تا خریدم، ازون ریزا که خارای درشت دارن. تـوی کیف ـم هم کادوی تولد ترمه بود، خیلی بده که نمی تونم ببینمش. ولی سانازُ می بینم، ساناز کادومُ میده بهش، براش ادکلن خریدم، ازون ماگا که شبیهِ لنزِ دوربینه و شکلات.

   

نشستم تو اتوبوس. آهنگ Dark paradise لانا یه تیکه داره که میگه All my friends ask me why I stay strong و الباقیش.. ملیکا در موردِ من، همینُ به زهرا میگفت. حرفاش مزه ی شیرینی ناپلئونی میداد. میگفت به نظرم سمانه خیلی با بقیه دخترایِ این سنی که دیدم فرق داره، قوی تر و بزرگتره. هر چی هم که بشه تصمیمِ خودشه، از پس ـش بر میاد، میدونم که بر میاد. البته حرفای ملیکا معمولن مزه ی شیرینی ناپلئونی می دن، علت ـش هم این نیست که در نود درصد موارد با من موافقه، چون اگه مخالف هم باشه پشتمه. می دونین که چی میگم؟ عواقب کارم رو می دونه، بهم میگه و کارِ خودمُ میکنم. ولی بعدش بهم نمی گه: "دیدی بهت گفتم!"

   

اینجوری بود که شروع ـش کردم، به امیدِ اینکه اگه برگردم و از کاری که میکنم نتیجه ای حاصل نشه، کسایی باشن که برگردم پیش ـشون.. اینکه خیلی چیزا داره درست میشه، اینکه مثلاً رو به جلو میرم و اینا، که اگه قرار باشه خودمُ با خودم مقایسه کنم چیز بهتری ام مثلن. ولی به قولِ سمانه قانع نباش و اینا.

   

به این فکر می کردم که می تونم..

 می تونم خیلی چیزا رو درست ـشون کنم،

 از درسایِ همین اول سال تلمبار شده ام گرفته،

 تا خیلی چیزا.. تموم کردن خیلی چیزا..

  تقریبن رسیده بودم.

   

از نو برایت می نویسم

 حال همه ی ما خوب است

 و اتفاقاً این بار، باور کن!

  

 + قالبِ جدید هم به خاطر همین حرفاست تقریبن..

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۹
Black Swan