Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است

پیوندهای روزانه

رهایی، که حرفش بود

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۲۸ ق.ظ
میدونی، فکر می کنم تقریبن دارم پیداش میکنم. وقتی که سمت رختخواب میرم، سرم به بالشت نرسیده افکار هجوم میارن و خودشون رو به در و دیوار مغزم میکوبن. مغزم رو فشار میدن، شقیقه هام رو داغ میکنن و لبریز میشن از سرم. همون فکرایی که باید نوشته شه، گفته شه، حل بشه ولی نمیشه.. مثلِ بمب ساعتی شدم؛ که منتظر تلنگره تا بریزه بیرون و به آتیش بکشه همه جا رو. ولی نمیکشه. فشارای روانی ای که هر روز از هر طرف بیشتر میشن و خودت موندی و خودت. ولی دیگه یاد گرفتی تنهایی از پسش بر بیای. یاد گرفتی هر طور شده راهت رو پیدا کنی و منتظر کسی نشینی. بعضی وقتا جا میزنم، میخوام عقب بکشم ولی راهی ندارم. ولی سخت تر از این که خودت رو نگهداری، خودت رو با حالِ خوب نگه داری، اینه که پا بکشی. این ترسناک تره. اگه خوب نباشی ترسناک تره. من از فکر شکستن خودم از این بیشتر میترسم. چون اگه شروع کنم نمیدونم چه راهی درازی دارم برای برگشتن. ما محکوم شدیم به چیزی که فرصتِ انتخابشون رو ازمون گرفتن. تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که استفاده کنیم. هر چی بیشترمیگذره بیشتر میفهمم که چیزایِ مهم تری هم هست. که قضیه فقط انتخاب کردن راه نیست، وقتی انتخاب میکنی تازه شروع میشه. سنگای ریز و درشتی که حتا توقعشون رو هم نداشتی راهت رو سخت میکنن. اونوقته که باید ازخیلی چیزا بگذری، اونوقته که نباید شک کنی چون اگه شک کنی کارت تمومه. دارم پیداش میکنم. اینکه تو اوج فشارا، وقتی داری زیر دست و پای زندگی له میشی؛ آروم چشمات رو ببندی و دنبال لحظه حال بری، خوب حسش کنی. چون خوب میدونی قراره برسی. وقتی بسط پیدا میکنی، ذهنت باز میشه و حس میکنی واقعن همه چیزایی که میخوای رو میتونی به دست بیاری. اونوقته که مشکلاتت کوچیک میشن و دیگه جایی ندارن. فکر کنم دارم پیداش میکنم. رهایی رو میگم، همون رهایی که حرفش بود. چون من دارم میام. میدونی که روحیه جنگندگی ندارم. قراره مرزا رو بی سر و صدا بشکنم و از زیرش بخزم. مثه گلِ توی مرداب.. مثه قوی سیاه.. مثه من. 
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۳۱
Black Swan

نظرات  (۱)


چقد این رهایی، چقد این شکوندن ِ بی سر و صدای مرزا، چقد این روحیه جنگندگی نداشتن در عین جنگیدن، چقد این گل توی مرداب و.. چقد این قوی سیاه.. چقد این تو، قشنگ و با ارزش و فوق العاده ـن. :)

چقد خوشحال شدم همه اینا رو دیدم.. 
پاسخ:
من خوشحال تر از تو :)

مرسی واقعن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی