Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است

پیوندهای روزانه

به همین راحتی

شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۹ ب.ظ

دیروز اومده بودم بالا. بیرون وایساده بودی و تکیه داده بودی به ماشین. همونطور اتو کشیده و شق و رق. یکی دو دیقه وایسادم نگاهت کردم. فک کنم اومدم پایین عینکم رو بردارم. برش نداشتم. دیدم دیگه نمیخوام برم بالا. اول فکر کردم دارم این کار رو میکنم که عادتت" از سرم بیوفته. دیدم دلم میخواد هر کاری بکنم به جز اینکه بیام نگاهت کنم. همینقدر ساده. دارم از خودم می ترسم. از زمان هم میترسم. اینکه چطور حلال هر مشکلیه. کاری نداره مشکل قطبیه یا ناقطبی میشوره می بره و این من رو خیلی میترسونه. اینکه انقدر آدم میتونه راحت از چشم و دل کسی بیوفته. بعضی وقتا میگی نه این فرق میکنه. این قراره فکرش حالا حالا ها پدرم رو در بیاره. ولی اینطوری نمیشه. خاصیت آدم همینه. اگه فراموش نمیکردیم که غم و غصه زنده مون نمی گذاشت. شاید ازین متنا خونده باشین که طرف ازدواج میکنه و اسم عشق قبلی ش رو میذاره رو دخترش. این داستان رو هیچوقت نتونستم بفهمم. شاید اصن قرار نی من تا آخر عمرم اینطوری عاشق بشم. ولی این آدما هم باید فراموش کنن دیگه. مگه نه؟ میخوام بگم آدما فراموش میکنن. حتا زودتر از اون چیزی که باید باشه. حتا یادت میره یه وقتی همچین آدمی تو زندگیت بوده. اون غریبه شده. بدتر اینکه خود قبلی ت برا خودت غریبه میشه. و من این حس رو الان به تک تک آدمای زندگیم دارم. حتا کسایی که وقتی بهشون نگاه میکنم میخوام بزنم زیر گریه چون همینقدر برام مهمن. یعنی میخوام بگم ممکنه الان تو یه آدمی تو زندگیم انقدری برام مهم باشه که حتا بودنش باعث بشه بزنم زیر گریه ولی تو همون لحظه حس کنم وای چقدر من میتونم بذارم برم. منظورم آدمای واقعیه. نه کسایی که به خاطر بالا پایین شدن استروژن و پرژسترون باعث شدن پروانه ها توی معده م بالا پایین بشن. میگم میتونم آدمای واقعی رو بذارم برم. به این فکر میکنم که چه لذتی داره کنار این آدم بودن و باهاش هم کلام شدن. به این فکر میکنم که چقدر همین الان که قلبم داره از کنارش بودن از سینه در میاد بذارم برم.( بگذریم که مثلن مامانم فکر میکنه خیلی بعیده من بتونم انقدر با احساس باشم) و این ترسناکه. به نظر خوبه اما ترسناکه. اینکه آدم میتونه وابسته چیزی نباشه خوبه اما یه جایی یقه ت رو میگیره. اونجایی که واقعن فکر میکنی یه چیزی رو میخوای و داری برای رسیدن بهش از جونت مایه میذاری و نفست بند اومده. یه روزِ خیلی عادی به این نتیجه میرسی که هیچی ارزشش رو نداره. اونجاست که حس میکنی الانه که میتونی همه دلایلت برای زندگی رو به همین راحتی از دست بدی. یک جایی توی فیلم whisplash هست که پسره خودش رو میرسونه به اجرا و چوب هاش رو جا گذاشته. وقتی بر میگرده چوب ها رو بیاره تصادف میکنه و ماشین کله پا میشه. همونجا من دستام رو گذاشتم رو چشمام و گفتم لعنتی گند خورد توش. ولی بعدش خودش رو از زیر ماشین میکشه بیرون و خودش رو میرسونه به اجرا. و من به این فکر میکردم که هیچی تو زندگی برای من انقدری مهم نیست که بخوام به خاطرش اینطوری خودم رو به آتیش بزنم. همیشه سعی کردم آدم بی عرضه ای نباشم ولی اینطوری؟ نه. خب این خیلی ناراحت کننده ست. 

+ من چون خیلی کم کتاب خوندم متاسفانه، گاهی روم هم نمیشه نقل قولی ازشون بیارم. اما یه جایی هست از کتاب، پاییز فصل آخر سال است که میگه: 

نمی‌دانم این “چیزی شدن” را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. اینهمه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۰۷
Black Swan

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی