Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است

پیوندهای روزانه
هوا امروز خیلی ناجور دو نفره است. صبح یکمی باران زد و بوی خاک بلند شد. الان هم هوا حسابی ابری ست و با اینکه شنبه است حسابی حال و هوای جمعه دارم. نمی دانم آنجایی که تو هستی هم باران آمده یا نه ولی اگر فرصت کنم آب و هوای آنجا را هم چک میکنم. البته دقیقن که نمیدانم کجایی. امروز به عبارتی می شود چهارمین روزی که نیستی. یکی دو روز را دیده بودم نباشی اما چهار روز نه. امروز آمدم بالا و گفتم حتمن برگشتی که دیدم نیستی. فوری هم فهمیدم. چون سطل آشغال توی پیاده رو نبود و رو به روی در هم نبود. شاید بی معنی باشد اما خیلی هم خوب معنی می دهد. چون وقتی هستی سطل آشغال را توی پیاده رو لب به لب پل می گذاری و دقیقن رو به روی در مغازه. حالا من نمیدانم تو هم متوجه این داستان ها هستی یا این ها صرفن تراوشات ذهن خلاق من است. به هر حال دیدم سطل آشغال سر جایش نیست و اینطور شد که فوری فهمیدم برنگشتی و منتظر هم نماندم و برگشتم پایین. این بالا آمدن ها هم حسابی حس تباهی دارد. یک هفته ای هم بود نمیامدم ها. اما این چهار روزی که نیستی مصادف شده با روزهایی که استروژن من بالاترین سطح خودش را دارد. وگرنه اینهمه دلتنگی برای کسی که مثلن هیچ جای زندگی ات نیست و هیچ جای زندگی اش نیستی، هیچ توجیهی به جز هورمون ها و چرخه قاعدگی ندارد! فردا هم به قله کوه می رسد و خدا نکند که نباشی. چمیدانم. اصلن خداروشکر که نیستی، چون من یک جوری این شبها دلم تنگ میشد که میرفتم و یک گندی میزدم. مثلن میامدم می گفتم چقدر دلم برایت تنگ شده بود و بعد هم که استروژنم میامد روی حالت نرمال به خودم فحش میدادم. البته همچین کاری هم نمیکردم. اگر یک چیزی را خوب بلد باشم این است که تا کجا پیش بروم که خراب نشود. و واقعن هم خوب بلدم. لعنت به استروژن اصلن. احتمالن اگر یک روزی یک حس واقعی هم داشته باشم می خواهم همینطوری توجیهش کنم. البته یک راه ساده برای تشخیص دارد. اگر یک روزی از یه نفر خوشتان آمد باید ببینید که آیا در تمام روزهای ماه احساساتان یک جور است؟ در این صورت است که حس واقعی است. بگذریم. از دلتنگی می گفتم. دیروز هم خیلی دلم تنگ شده بود و دلم گرفته بود و دلم میخواست بروم بیرون. و حتا دوستم زنگ زد که برویم بیرون و من هم پیچاندم. خیلی هم دوست داشتم بروم بیرون. ولی نمیخواستم از خانه بروم بیرون و یادم بیاید که الان فاصله ات خیلی بیشتر از یک دقیقه است. و این خیلی اذیتم میکرد. یا مثلن اگر من هم رفته بودم شهر خودمان. من این نقطه سفر مرزی بودم تو آن یکی نقطه سفر مرزی. چه دو قطبی ای. چطور که هی از تو می نویسم قطبیت توی سرم می آید؟ دیوانه هم خودتانید. و خلاصه که هنوز هم به آنجایی نرسیدم که بخواهم برایت خوشحال باشم. اینطور شد که نرفتم. فعلن در فکر زخمی کردنم ولی تجربه نشان داده من هر وقت ازینکار ها کرده ام خودم بیشتر زخمی شده ام. ختم کلام آنکه لعنت به نگاه های عمیق بی معنی و استروژن و روزهای کوتاه پاییز.

+ یادم باشد این پست را ویرایش کنم و عکس از بالا هم بگذارم. خانه ما شمالی و رو به خیابان اصلی است. اینطور میشود که رفت و آمد ماشین ها و آدم ها شبها خیلی دیدنی میشود. میتوانی برای هر کدامشان یک قصه بگویی. خلاصه که من توی این یکی دو ماه زهرا و دختر خاله ام را بردم بالا و هر دو خیلی خوششان آمد. اگرچه مسعود فکر میکند من میروم بالا سیگار میکشم. که البته بد هم نمی گفت چون من اولین بار روی همین پشت بام سیگار کشیدم. ولی به هرحال خیلی هم خوشم نمی آید و الان هم که سیگار ندارم. و بعد یک مدت ایده اش اسپویل شد چون من بوی سیگار نمی دادم. اینطور شد که ایده ماریجوانا را مطرح کرد. این چند روز هم نمی رفتم و کمی بد خلق شده بودم. میگفت برو بکش حالت سر جاش بیاید. می گفتم نیست تمام شده. البته که منظورم ماریجوانا نبود!


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۱۴
Black Swan

نظرات  (۱)


چ خوب نوشتی. خیلی خوب.. آدم نمی‌تونه چیزی بگه. می‌خونه و لذت می‌بره.
پاسخ:
چوب کاری می فرمایید! شاگرد همین مکتبیم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی