Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است

پیوندهای روزانه

عامل بدبختی

سه شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ب.ظ

دارم آهنگ صیاد را گوش میکنم. آن روز هم گذاشته بودم که خواهرم با تعجب پرسید افتخاری گوش میکنی؟ آهنگ خوب را باید گوش کرد دیگر. دیشب تقریبن یک ساعت و نیمی بالا بودم. یعنی انقدر روی پا بودم که داشتم بالا میاوردم. ولی همانطور وایساده بودم و هی پلی لیستم را از اول گوش میدادم و خیابان را نگاه میکردم. یک نقطه به خصوص البته. چند روز پیش برگشت. بعدش هم یک پیراهن جدید پوشیده بود و هی توی شیشه مغازه خودش را نگاه میکرد و من فکر میکردم با اینهمه اعتماد به نفس الان شیشه مغازه پایین می ریزد. بگذریم. ساعت دوازده و نیم اینها بود که رفتم بخوابم، ولی هیچ جوره خوابم نمی برد. باید ساعت پنج پا میشدم. تا نزدیک های دو داشتم وول میخوردم. وحشت زده از خواب پریدم و دیدم ساعت سه شده. یک دور هم چهار و نیم پاشدم و با تپش قلب خیلی وحشتناک. قلبم داشت با تمام قدرت خودش را به در و دیوار قفسه سینه ام می کوبید. بلند شدم و کتری را روشن کردم و قهوه درست کردم. قهوه را که خوردم دیدم الان است که قلبم از توی دهانم بزند بیرون. باز نیم ساعتی خوابیدم. مغزم هی فرمان بیدار باش میداد و سرم را که بلند میکردم قلبم آلارم میداد که نمی توانی بلند شوی. بالاخره ساعت پنج پاشدم. یکمی آرام گرفته بود. مامانم اعتقاد داشت به خاطر قهوه است و دَمِ صبح داشت قصه میگفت. اینطور شد که من شروع کردم به سخنرانی بلند بالا من بابِ این که چطور همیشه دلیل های بی ربط می آورد و قبل از اینکه این حرفها را بزند باید یک سِرچی توی گوگل بکند. باز بعد از ظهر هم خیلی خوابم می آمد ولی باید بیدار می ماندم و یک لیوان دیگر خوردم و اتفاق صبح تکرار شد. و این بار خودم دست به کار شدم و نتیجه ای که گوگل نشان می داد خبر از این می داد که حق با مامان بود. "اگر شما بعد از مصرف کافئین احساس می کنید که تپش قلب یا اضطراب یا علائم دیگری دارید، بهتر است دیگر قهوه ننوشید." من هم مانیتور را بستم و دیگر به روی خودم نیاوردم. بالاخره امروز هر جور بود گذشت.

 حرف از سر و دل شد. یا همان مغز و قلب. چند روز پیش بود که برای یاس از بالا عکس فرستادم. عکس را با دوربین و ساعت سه بعدازظهرِ ابری گرفتم و خیلی چیز خوبی در آمد. یعنی حتا بیشتر از آن چیزی که فکر میکردم خوب در آمد و یک سری جزییات خیلی جذابی هم توش مشخص شد، مثلن همان جای سطل آشغالی که اشاره کرده بودم. و من هی داشتم از خفنیِ لنزمان کیف می کردم. میخواستم یک عکسی هم اینجا بگذارم اما دیدم دنیا خیلی کوچیک است و الان یک همسایه ای چیزی پیدا میشود لینک بلاگ مرا باز میکند و همان نگذارم بهتر است. بگذریم. بعد داشت میگفت همیشه فکر میکردم محله تان چجوری ست که میتوانی ببینیش. واقعن هم. انقدر نزدیک بودن تهِ خوش شانسی و بدشانسی همزمان است. و خلاصه که داشت میگفت اینها کار دل است.

 آمدم بنویسم که کار دل نیست. هیچ جوره کارِ دل نیست. در حقیقت همه اینها به این بر میگردد که مغز خیلی سامانه پیچیده ای ست و ما خیلی خوب سر از کارش در نمیاوریم. اگر چهار تا مطلبی که از اینور آنور و زیست شناسی خوانده ام کمکم کند، مرکز کنترل احساسات هسته آمیگدال در سامانه لیمبیک مغز است. یعنی شروع بیشتر بدبختی هایمان. اکسی توسینی که وابسته میکند هم از مغز ترشح میشود. یک ویدیویی توی تد می دیدم که میگفت آن حسی که آدم دارد، که میخواهد حسابی ریسک کند و تقریبن توی این شرایط حس می کند هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد هم همه زیر سرِ همین سر است. این را هم حتمن شنیده اید که عشق و کوکایین تاثیرشان مثل هم است. هر دو باعث ترشح دوپامین میشوند و به آدم حس سرخوشی می دهند. همینقدر پوچ.

 آنوقت همین مغز سر بزنگاه ضربان قلب را بالا می برد و یک عالمه کرم ابریشم تازه از پیله در آمده توی معده مان می اندازد. بعد هم مغز خودش را کنار می کشد و همه تقصیر ها را می اندازد گردنِ دلِ بیچاره. در حالی که قلب این وسط هیچ کاره است و فقط خون پمپاژ میکند. مغز است که احساس دارد! بعد که یکم آب ها از آسیاب افتاد توضیح می دهد که اینها همه وهم و خیالِ دل است و گوش کن من چه می گویم. آنوقت است که آدم هی میخواهد برود و نمیتواند و هی می گوید گلویش پیش فلانی گیر کرده، یا چمیدانم دلش کار خودش را کرده. این وسط دل هیچ کاره ست. خود سر است که پای رفتن ندارد. وگرنه مگر میشود سامانه ای با این عظمت بخواهد دل بکند و معطلِ ماهیچه قلب بماند؟ معلوم است که خودش پای رفتن ندارد. فقط نمیخواهد قبول کند همه چیز تقصیر خودش است. ما یک عمری اشتباه می کردیم با سرمان تصمیم میگرفتیم باید به قلبمان گوش میکردیم. حتمن وقتی قلب تند می زد میخواست بگوید مغز دارد حماقت می کند. یک عالم فعل و انفاعالات شیمیایی اون تو دارد اتفاق می افتد و میخواهند چند ماهی از عمرت را تلف کنند. اشتباه کردیم به حرف دلمان گوش نکردیم. در مورد خودم می گویم.

نمی فهمم این چه مرضی بود که تا یک چیزی را خواستم فوری رفتم دنبالش و یاد نگرفتم صبر کنم. فکر میکردم انتظار مزه اش را می برد و میخواستم شیرینی اش را توی همان لحظه حس کنم. که شیرینی ای هم زیر زبانم نرفت. باید به قلبم گوش میکردم. 

+ همچنان حس میکنم یه عکس از بالا خیلی جاش خالیه اینجا.. :( 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۲۴
Black Swan

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی