Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است

پیوندهای روزانه

از دژاووی هر روزم

پنجشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۱ ب.ظ

آدم وقتی خیلی منتظر یه چیزی می مونه، یادش میره که برای چی اینهمه بی قرار بوده. یا وقتی خیلی سخت سعی می کنه یه چیزی رو فراموش کنه، بعد یه مدت یادش میره که برای چی اینهمه داشته تلاش میکرده. اصلن شک میکنه به وجود اون پدیده ای که انقدر سخت داشته سعی میکرده فراموشش کنه. یا اون چیزی که منتظرش بوده. میدونین چی میگم؟ اون روز مبینا داشت میگفت که یه شب خواب دیده که سربازی که میره سربازی پی اچ اسید معده ش چه تغییری میکنه؟ یا تعریف میکرد که توی خواب داره یه تست شیمی حل میکنه، ساعتش زنگ میخوره از خواب بلند میشه و چون فکر میکنه داره درس میخونه، ساعتش رو خاموش میکنه و دوباره میخوابه تا بقیه مسعله رو حل کنه. کلی بهش خندیدم و گفتم که به ندرت میشه خوابام یادم بمونه. همین حرفم کافی بود تا خوابای چرت و پرت هر شبم شروع بشه. دیشب هم خوابای چرت و پرت زیاد دیدم. کارایی که داشتم انجام میدادم و اتفاقایی که برام میوفتاد خیلی با تصور فاصله داشت. و قلبم داشت به شدت میزد که چطور دارم همچین گندی بالا میارم. شک کرده بودم که خوابم یا بیدار. یه حساب سرانگشتی کردم و فهمیدم خوابم. گفتم آروم بگیر. داری خواب می بینی. و آروم هم گرفتم. این روزا همش فکر میکنم داشتم خواب میدیدم. هی یه تصویر محوی جلوی چشمم میاد. حس میکنم بقیه آدمایی که میتونن ثابت کنن خواب نبودم فقط دارن اذیتم میکنم و دروغ میگن. تمام مدت داشتم توهم میزدم. تصویری که تو سرمه از خواب هم محو تره. یکم آروم میشم، همونطور که دیشب تو خواب آروم شدم، دوباره شک میکنم. خواب بودم یا بیدار؟ اگر بیدار بودم توهم بود یا واقعیت؟ کاش همش خواب بوده باشه. یکمی آروم میگیرم. دیگه دنبال نشونه نمیگردم. دیگه حتا اگه نشونه ای ببینم منو یاد چیزی نمیندازه. صبحا که میرم بیرون و هنوز آسمون یکمی تاریکه و هوا سرده، یه نور آبی و یه روشنایی کم افتاده کف خیابون، یاد هیچی نمیوفتم. هر روزاین صحنه برام تکرار میشه. میگم آشِناست چون دیروز دیدمش. چون پارسال و سال قبلش دیدمش. بازم جور دیگه ای آشناست. فکر میکنم باید یاد چیزی بیوفتم. شک میکنم. واقعن یاد چیزی نمیوفتم یا دارم سعی میکنم یاد چیزی نیوفتم؟ این کارایی که میکنم، از صبح تا شب، بیشتر شبیه یه ربات شدم که یه برنامه خیلی دقیق براش نوشتن. هیچکس نمیفهمه چی میگم. هیچکس نمیخواد بدونه. نمیخوام هیچکس بدونه. هیچ کاری منو یاد هیچی نمیندازه. از روز اول خودم، خودم بودم یا کس دیگه ای داشته تو کالبدم زندگی میکرده که اینطور حس میکنم خودم نبودم؟ کسی هست ثابت کنه از اولش خودم بودم؟

 

خاکستری گوش کنیم با صدای ابی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۱۵
Black Swan

نظرات  (۱)

ابی :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی