Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

a girl who is creating herself

Black Swan

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است

پیوندهای روزانه
به یاد اون بیست خطی که نوشتم و پاک کردم. نمیدونم. دیگه هیچی نمیدونم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۱
Black Swan

واقعن چرا نصف پستهای من با، "دارم فلان آهنگ را گوش میدهم" شروع می شود؟ بگذریم. دارم آهنگ violet hill را گوش میکنم. خیلی آهنگ محشری است. به خصوص مرا یاد شاهرود می اندازد و یک شبی که با فاطمه داشتیم آسمان کویر و ستاره ها را می دیدیم و باد خیلی خنکی می آمد. محمدحسن هم توی راه پله سرش را توی مانیتور فرو برده بود. امروز صبح با فاطمه بیرون بودم. کافه ژیهات خیلی روشن است ولی صبح شنبه بود و هیچکس هم نبود و هوا ابری بود و من میخواستم بزنم زیر گریه. من آدم ناشکری نیستم. واقعن چیزهای کوچک حسابی شارژم می کنند و تا چند روز حالم خوب است. اما از پنجشنبه بدجوری نَخوش ام. حتا همان پنجشنبه شب کلی گریه کردم و فرقی نکردم. صبح جمعه زهرا را بعد از دو هفته دیدم و امیدوار بودم یکم بهتر بشوم ولی او هم حالش خوب نبود. پیاده تا دمِ خانه شان رفتیم و حرف زدیم و حس کردم حالش را بدتر کردم. آخر آدمی که خودش خسته و ناامید و عصبی است چجوری میتواند حال یک نفر دیگر را خوب کند؟ یا وقتی همینطوری نشسته پایش را دراز کرده و چای میخورد و توی سرش هم چیزی نمیگذرد و یهو تپش قلب می گیرد و هر چه حساب میکند نمی فهمد الان دیگر استرس چه را گرفته چطور میتواند به یک نفر دیگر بگوید نگران نباش؟ معلوم است که نمی شود. من خودم از سرِ ناچاری دارم سینه خیز خودم را می کشم جلو، خب معلوم است که نمیتوانم دست یکی دیگر را بگیرم بکشم. زندگی توفیق اجباری است و آدم همان اول راه می فهمد خودش است و خودش. و من دیگر اهمیتی نمی دهم اگر کسی را نا امید کنم. و این خبر خوبی نیست. دیشب هم باران می آمد. و رفتم بالا و به دقیقه نکشید که آمدم پایین. چون خیابان به شدت خلوت بود و به قول آتوسا یاقیش یاقیریاریخ و دیدم الان است از شدت دلتنگی بالا بیاورم. الان هم از سر عادت بیان را باز کردم و امیدوار بودم حداقل یک نفر پست بگذارد. چون از صبح هی منتظر بودم یک نفر پیام بدهد. ولو شده کاری داشته باشد، اصلن تمرین فیزیکی چیزی باشد. من ازین که جز گزینه ها بوده ام از شوق پرواز میکردم. و پیام هم داشتم. از گاج و گزینه دو و اینها. با این حال خیلی با دقت پیام ها را میخواندم. خلاصه که آمدم بیان و دیدم چهار تا ستاره دارم. و خیلی زود به این نتیجه رسیدم که حال کسی خوش نیست. کی این روزها تموم میشوند؟

+ آقای اسکندری تابستون یه حرفی زدن که هنوز تو گوشمه. و چقدر من میخوام توی همون یه جمله خلاصه شم. شاید بعدن ازش نوشتم. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۷
Black Swan

دارم آهنگ صیاد را گوش میکنم. آن روز هم گذاشته بودم که خواهرم با تعجب پرسید افتخاری گوش میکنی؟ آهنگ خوب را باید گوش کرد دیگر. دیشب تقریبن یک ساعت و نیمی بالا بودم. یعنی انقدر روی پا بودم که داشتم بالا میاوردم. ولی همانطور وایساده بودم و هی پلی لیستم را از اول گوش میدادم و خیابان را نگاه میکردم. یک نقطه به خصوص البته. چند روز پیش برگشت. بعدش هم یک پیراهن جدید پوشیده بود و هی توی شیشه مغازه خودش را نگاه میکرد و من فکر میکردم با اینهمه اعتماد به نفس الان شیشه مغازه پایین می ریزد. بگذریم. ساعت دوازده و نیم اینها بود که رفتم بخوابم، ولی هیچ جوره خوابم نمی برد. باید ساعت پنج پا میشدم. تا نزدیک های دو داشتم وول میخوردم. وحشت زده از خواب پریدم و دیدم ساعت سه شده. یک دور هم چهار و نیم پاشدم و با تپش قلب خیلی وحشتناک. قلبم داشت با تمام قدرت خودش را به در و دیوار قفسه سینه ام می کوبید. بلند شدم و کتری را روشن کردم و قهوه درست کردم. قهوه را که خوردم دیدم الان است که قلبم از توی دهانم بزند بیرون. باز نیم ساعتی خوابیدم. مغزم هی فرمان بیدار باش میداد و سرم را که بلند میکردم قلبم آلارم میداد که نمی توانی بلند شوی. بالاخره ساعت پنج پاشدم. یکمی آرام گرفته بود. مامانم اعتقاد داشت به خاطر قهوه است و دَمِ صبح داشت قصه میگفت. اینطور شد که من شروع کردم به سخنرانی بلند بالا من بابِ این که چطور همیشه دلیل های بی ربط می آورد و قبل از اینکه این حرفها را بزند باید یک سِرچی توی گوگل بکند. باز بعد از ظهر هم خیلی خوابم می آمد ولی باید بیدار می ماندم و یک لیوان دیگر خوردم و اتفاق صبح تکرار شد. و این بار خودم دست به کار شدم و نتیجه ای که گوگل نشان می داد خبر از این می داد که حق با مامان بود. "اگر شما بعد از مصرف کافئین احساس می کنید که تپش قلب یا اضطراب یا علائم دیگری دارید، بهتر است دیگر قهوه ننوشید." من هم مانیتور را بستم و دیگر به روی خودم نیاوردم. بالاخره امروز هر جور بود گذشت.

 حرف از سر و دل شد. یا همان مغز و قلب. چند روز پیش بود که برای یاس از بالا عکس فرستادم. عکس را با دوربین و ساعت سه بعدازظهرِ ابری گرفتم و خیلی چیز خوبی در آمد. یعنی حتا بیشتر از آن چیزی که فکر میکردم خوب در آمد و یک سری جزییات خیلی جذابی هم توش مشخص شد، مثلن همان جای سطل آشغالی که اشاره کرده بودم. و من هی داشتم از خفنیِ لنزمان کیف می کردم. میخواستم یک عکسی هم اینجا بگذارم اما دیدم دنیا خیلی کوچیک است و الان یک همسایه ای چیزی پیدا میشود لینک بلاگ مرا باز میکند و همان نگذارم بهتر است. بگذریم. بعد داشت میگفت همیشه فکر میکردم محله تان چجوری ست که میتوانی ببینیش. واقعن هم. انقدر نزدیک بودن تهِ خوش شانسی و بدشانسی همزمان است. و خلاصه که داشت میگفت اینها کار دل است.

 آمدم بنویسم که کار دل نیست. هیچ جوره کارِ دل نیست. در حقیقت همه اینها به این بر میگردد که مغز خیلی سامانه پیچیده ای ست و ما خیلی خوب سر از کارش در نمیاوریم. اگر چهار تا مطلبی که از اینور آنور و زیست شناسی خوانده ام کمکم کند، مرکز کنترل احساسات هسته آمیگدال در سامانه لیمبیک مغز است. یعنی شروع بیشتر بدبختی هایمان. اکسی توسینی که وابسته میکند هم از مغز ترشح میشود. یک ویدیویی توی تد می دیدم که میگفت آن حسی که آدم دارد، که میخواهد حسابی ریسک کند و تقریبن توی این شرایط حس می کند هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد هم همه زیر سرِ همین سر است. این را هم حتمن شنیده اید که عشق و کوکایین تاثیرشان مثل هم است. هر دو باعث ترشح دوپامین میشوند و به آدم حس سرخوشی می دهند. همینقدر پوچ.

 آنوقت همین مغز سر بزنگاه ضربان قلب را بالا می برد و یک عالمه کرم ابریشم تازه از پیله در آمده توی معده مان می اندازد. بعد هم مغز خودش را کنار می کشد و همه تقصیر ها را می اندازد گردنِ دلِ بیچاره. در حالی که قلب این وسط هیچ کاره است و فقط خون پمپاژ میکند. مغز است که احساس دارد! بعد که یکم آب ها از آسیاب افتاد توضیح می دهد که اینها همه وهم و خیالِ دل است و گوش کن من چه می گویم. آنوقت است که آدم هی میخواهد برود و نمیتواند و هی می گوید گلویش پیش فلانی گیر کرده، یا چمیدانم دلش کار خودش را کرده. این وسط دل هیچ کاره ست. خود سر است که پای رفتن ندارد. وگرنه مگر میشود سامانه ای با این عظمت بخواهد دل بکند و معطلِ ماهیچه قلب بماند؟ معلوم است که خودش پای رفتن ندارد. فقط نمیخواهد قبول کند همه چیز تقصیر خودش است. ما یک عمری اشتباه می کردیم با سرمان تصمیم میگرفتیم باید به قلبمان گوش میکردیم. حتمن وقتی قلب تند می زد میخواست بگوید مغز دارد حماقت می کند. یک عالم فعل و انفاعالات شیمیایی اون تو دارد اتفاق می افتد و میخواهند چند ماهی از عمرت را تلف کنند. اشتباه کردیم به حرف دلمان گوش نکردیم. در مورد خودم می گویم.

نمی فهمم این چه مرضی بود که تا یک چیزی را خواستم فوری رفتم دنبالش و یاد نگرفتم صبر کنم. فکر میکردم انتظار مزه اش را می برد و میخواستم شیرینی اش را توی همان لحظه حس کنم. که شیرینی ای هم زیر زبانم نرفت. باید به قلبم گوش میکردم. 

+ همچنان حس میکنم یه عکس از بالا خیلی جاش خالیه اینجا.. :( 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۷ ، ۲۳:۲۳
Black Swan

یک چیزی توی دلم دارد می سوزد. امروز خیلی عصبانی شدم و یک چیزی توی سرم حسابی داشت سوت می کشید. شروع کردم به داد و بیداد که دیدم صدایم هم در نمی آید. دیگر حتا حوصله داد و فریاد هم ندارم. اصلن فایده ای هم ندارد. آدمی که نمی فهمد نمی فهمد دیگر. حالا بخواهی داد بکشی یا خیلی منطقی صحبت کنی. اینطوری شد که زدم زیر گریه. و دیدم گریه هم مشکلی را حل نمیکند اینطور شد که نشستم به نوشتن. امروز بالاخره داشتم نزدیک می شدم به حل یک مشکلی که وسطش گند خورد به همه چی و حالا واقعن نمیدانم باید چیکار کنم. هیچکس هم نمیتواند کمک کند. یعنی معلوم است که میتوانند ولی نمی شود. چون آخرش گند میخورد به همه چیز. باید خودم حلش کنم. نمیشود. باز بغض گلویم را میگیرد. حالم دارد از همه چیز بهم میخورد. از اینکه همه چیز به طرز بدی گره خورده بهم. کاش آدم ها یاد می گرفتند و به موقع خفه می شدند. کسی که گند زده است توی زندگی خودش میداند، لازم به یادآوری شما نیست. بر فرض که من دارم گند میزنم توی زندگیم. شما خودتان چه گلی زده اید به سر زندگی تان؟ کاش یاد میگرفتید و به وقتش دهنتان را می بستید. اونوقت خیلی خوب میشد. لعنت به این زندگی. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۸:۵۴
Black Swan
هوا امروز خیلی ناجور دو نفره است. صبح یکمی باران زد و بوی خاک بلند شد. الان هم هوا حسابی ابری ست و با اینکه شنبه است حسابی حال و هوای جمعه دارم. نمی دانم آنجایی که تو هستی هم باران آمده یا نه ولی اگر فرصت کنم آب و هوای آنجا را هم چک میکنم. البته دقیقن که نمیدانم کجایی. امروز به عبارتی می شود چهارمین روزی که نیستی. یکی دو روز را دیده بودم نباشی اما چهار روز نه. امروز آمدم بالا و گفتم حتمن برگشتی که دیدم نیستی. فوری هم فهمیدم. چون سطل آشغال توی پیاده رو نبود و رو به روی در هم نبود. شاید بی معنی باشد اما خیلی هم خوب معنی می دهد. چون وقتی هستی سطل آشغال را توی پیاده رو لب به لب پل می گذاری و دقیقن رو به روی در مغازه. حالا من نمیدانم تو هم متوجه این داستان ها هستی یا این ها صرفن تراوشات ذهن خلاق من است. به هر حال دیدم سطل آشغال سر جایش نیست و اینطور شد که فوری فهمیدم برنگشتی و منتظر هم نماندم و برگشتم پایین. این بالا آمدن ها هم حسابی حس تباهی دارد. یک هفته ای هم بود نمیامدم ها. اما این چهار روزی که نیستی مصادف شده با روزهایی که استروژن من بالاترین سطح خودش را دارد. وگرنه اینهمه دلتنگی برای کسی که مثلن هیچ جای زندگی ات نیست و هیچ جای زندگی اش نیستی، هیچ توجیهی به جز هورمون ها و چرخه قاعدگی ندارد! فردا هم به قله کوه می رسد و خدا نکند که نباشی. چمیدانم. اصلن خداروشکر که نیستی، چون من یک جوری این شبها دلم تنگ میشد که میرفتم و یک گندی میزدم. مثلن میامدم می گفتم چقدر دلم برایت تنگ شده بود و بعد هم که استروژنم میامد روی حالت نرمال به خودم فحش میدادم. البته همچین کاری هم نمیکردم. اگر یک چیزی را خوب بلد باشم این است که تا کجا پیش بروم که خراب نشود. و واقعن هم خوب بلدم. لعنت به استروژن اصلن. احتمالن اگر یک روزی یک حس واقعی هم داشته باشم می خواهم همینطوری توجیهش کنم. البته یک راه ساده برای تشخیص دارد. اگر یک روزی از یه نفر خوشتان آمد باید ببینید که آیا در تمام روزهای ماه احساساتان یک جور است؟ در این صورت است که حس واقعی است. بگذریم. از دلتنگی می گفتم. دیروز هم خیلی دلم تنگ شده بود و دلم گرفته بود و دلم میخواست بروم بیرون. و حتا دوستم زنگ زد که برویم بیرون و من هم پیچاندم. خیلی هم دوست داشتم بروم بیرون. ولی نمیخواستم از خانه بروم بیرون و یادم بیاید که الان فاصله ات خیلی بیشتر از یک دقیقه است. و این خیلی اذیتم میکرد. یا مثلن اگر من هم رفته بودم شهر خودمان. من این نقطه سفر مرزی بودم تو آن یکی نقطه سفر مرزی. چه دو قطبی ای. چطور که هی از تو می نویسم قطبیت توی سرم می آید؟ دیوانه هم خودتانید. و خلاصه که هنوز هم به آنجایی نرسیدم که بخواهم برایت خوشحال باشم. اینطور شد که نرفتم. فعلن در فکر زخمی کردنم ولی تجربه نشان داده من هر وقت ازینکار ها کرده ام خودم بیشتر زخمی شده ام. ختم کلام آنکه لعنت به نگاه های عمیق بی معنی و استروژن و روزهای کوتاه پاییز.

+ یادم باشد این پست را ویرایش کنم و عکس از بالا هم بگذارم. خانه ما شمالی و رو به خیابان اصلی است. اینطور میشود که رفت و آمد ماشین ها و آدم ها شبها خیلی دیدنی میشود. میتوانی برای هر کدامشان یک قصه بگویی. خلاصه که من توی این یکی دو ماه زهرا و دختر خاله ام را بردم بالا و هر دو خیلی خوششان آمد. اگرچه مسعود فکر میکند من میروم بالا سیگار میکشم. که البته بد هم نمی گفت چون من اولین بار روی همین پشت بام سیگار کشیدم. ولی به هرحال خیلی هم خوشم نمی آید و الان هم که سیگار ندارم. و بعد یک مدت ایده اش اسپویل شد چون من بوی سیگار نمی دادم. اینطور شد که ایده ماریجوانا را مطرح کرد. این چند روز هم نمی رفتم و کمی بد خلق شده بودم. میگفت برو بکش حالت سر جاش بیاید. می گفتم نیست تمام شده. البته که منظورم ماریجوانا نبود!


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۷:۲۴
Black Swan

دیروز اومده بودم بالا. بیرون وایساده بودی و تکیه داده بودی به ماشین. همونطور اتو کشیده و شق و رق. یکی دو دیقه وایسادم نگاهت کردم. فک کنم اومدم پایین عینکم رو بردارم. برش نداشتم. دیدم دیگه نمیخوام برم بالا. اول فکر کردم دارم این کار رو میکنم که عادتت" از سرم بیوفته. دیدم دلم میخواد هر کاری بکنم به جز اینکه بیام نگاهت کنم. همینقدر ساده. دارم از خودم می ترسم. از زمان هم میترسم. اینکه چطور حلال هر مشکلیه. کاری نداره مشکل قطبیه یا ناقطبی میشوره می بره و این من رو خیلی میترسونه. اینکه انقدر آدم میتونه راحت از چشم و دل کسی بیوفته. بعضی وقتا میگی نه این فرق میکنه. این قراره فکرش حالا حالا ها پدرم رو در بیاره. ولی اینطوری نمیشه. خاصیت آدم همینه. اگه فراموش نمیکردیم که غم و غصه زنده مون نمی گذاشت. شاید ازین متنا خونده باشین که طرف ازدواج میکنه و اسم عشق قبلی ش رو میذاره رو دخترش. این داستان رو هیچوقت نتونستم بفهمم. شاید اصن قرار نی من تا آخر عمرم اینطوری عاشق بشم. ولی این آدما هم باید فراموش کنن دیگه. مگه نه؟ میخوام بگم آدما فراموش میکنن. حتا زودتر از اون چیزی که باید باشه. حتا یادت میره یه وقتی همچین آدمی تو زندگیت بوده. اون غریبه شده. بدتر اینکه خود قبلی ت برا خودت غریبه میشه. و من این حس رو الان به تک تک آدمای زندگیم دارم. حتا کسایی که وقتی بهشون نگاه میکنم میخوام بزنم زیر گریه چون همینقدر برام مهمن. یعنی میخوام بگم ممکنه الان تو یه آدمی تو زندگیم انقدری برام مهم باشه که حتا بودنش باعث بشه بزنم زیر گریه ولی تو همون لحظه حس کنم وای چقدر من میتونم بذارم برم. منظورم آدمای واقعیه. نه کسایی که به خاطر بالا پایین شدن استروژن و پرژسترون باعث شدن پروانه ها توی معده م بالا پایین بشن. میگم میتونم آدمای واقعی رو بذارم برم. به این فکر میکنم که چه لذتی داره کنار این آدم بودن و باهاش هم کلام شدن. به این فکر میکنم که چقدر همین الان که قلبم داره از کنارش بودن از سینه در میاد بذارم برم.( بگذریم که مثلن مامانم فکر میکنه خیلی بعیده من بتونم انقدر با احساس باشم) و این ترسناکه. به نظر خوبه اما ترسناکه. اینکه آدم میتونه وابسته چیزی نباشه خوبه اما یه جایی یقه ت رو میگیره. اونجایی که واقعن فکر میکنی یه چیزی رو میخوای و داری برای رسیدن بهش از جونت مایه میذاری و نفست بند اومده. یه روزِ خیلی عادی به این نتیجه میرسی که هیچی ارزشش رو نداره. اونجاست که حس میکنی الانه که میتونی همه دلایلت برای زندگی رو به همین راحتی از دست بدی. یک جایی توی فیلم whisplash هست که پسره خودش رو میرسونه به اجرا و چوب هاش رو جا گذاشته. وقتی بر میگرده چوب ها رو بیاره تصادف میکنه و ماشین کله پا میشه. همونجا من دستام رو گذاشتم رو چشمام و گفتم لعنتی گند خورد توش. ولی بعدش خودش رو از زیر ماشین میکشه بیرون و خودش رو میرسونه به اجرا. و من به این فکر میکردم که هیچی تو زندگی برای من انقدری مهم نیست که بخوام به خاطرش اینطوری خودم رو به آتیش بزنم. همیشه سعی کردم آدم بی عرضه ای نباشم ولی اینطوری؟ نه. خب این خیلی ناراحت کننده ست. 

+ من چون خیلی کم کتاب خوندم متاسفانه، گاهی روم هم نمیشه نقل قولی ازشون بیارم. اما یه جایی هست از کتاب، پاییز فصل آخر سال است که میگه: 

نمی‌دانم این “چیزی شدن” را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. اینهمه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۳۹
Black Swan

حالا انصافن از  صبح تا شب آدم با شلوار بیرونی باشه و از دشویی پابلیک استفاده کنه همیشه، خب ستمه :(

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۰۴
Black Swan

امشب که پرسیدم هایپ دارین؟ گفتی نه تموم کردیم. بعد مکث کردی و ازون لبخند کجا زدی. البته لبخند نیست. تا حالا ندیدم واقعن بخندی. بیشتر گوشه چشمات رو با یه حالت مغرورانه چروک میندازی. دفعه قبل هم دیده بودم اینطوری کنی. البته ایندفعه انقدری آروم بودم که با خنده عصبی جوابت رو ندم. دیگه دستام هم نمی لرزید. نگاهم رو انداختم پایین و به دستات نگاه کردم. این یه ماه و نیمی که شبا از پشت بوم نگاهت میکردم یاد my mister می افتادم. اون وقتایی که دختره صدای نفس کشیدنای آجوشی رو گوش میکرد. من انقدری نزدیک بودم که حتا بتونم دود سیگارهات رو هم ببینم. ولی خب تو نمیتونستی من رو ببینی. 


"ازینجا که منم- و تو"


باید اعتراف کنم که توی پیرهن مشکی به شدت س*ک*س*ی میشی. و این به خاطر بالا پایین شدن هورمون هام نیست حقیقتن با بررسی فاکتور های جذابیت میشه بهش پی برد. بعد از اون هم پیرهن سبز- آبیه و بادمجونیه بهت میان ولی واقعن به فکر این باش که اون پیرهن صورتیه رو بندازیش دور. دیگه چی فهمیدم؟ یه مدل بستنی های یخی پرتقالی هست که دوقلوعه یعنی دو تا چوب دارن. فک کنم ازونا دوست داری. از بچه های کوچولو و موتور هم خوشت میاد. و یه چیز دیگه که خب صد درصد یه مقداری وسواس و حالت مرتب منظم طوری داری. که هی آستینات رو صاف میکنی یا اینکه تاکید داری سطل آشغال دقیقن کجا باشه. این حرفایی که میزنم الکی نیست فهمیدنش ها! :)) میخوام بگم ما میتونستیم خیلی خوب باشیم با همدیگه. اینطوری که منم. حداقل بودم. و اونطوری که تو خرابش کردی!

 خب از دور همینقدر بامزه ای. موقعی که ساکتی آدم میخواد بشینه چندین ساعت نگاهت کنه. ولی خدا نکنه شروع کنی حرف زدن یا آدم بخواد نزدیکت بشه.. بگذریم! هنوزم میگم پشیمون نیستم. حداقل بعد از چند سال یادم اومد چه حسی داره پروانه ها توی دلم بالا و پایین بشن و در مجموع خیلی به نفع من تموم شد. تو پست قبلی گفتم من دارم موو آن میکنم و زمان حلش میکنه اما دیشب یه ضربه خیلی محکم چندین کیلومتر من رو جلو انداخت و پروسه موو آن رو خیلی کوتاهش کرد. و من واقعن خوشحالم که از "میخوام باهاش باشم" به "میخوام موو آن کنم" رسیدم و خب موفق هم بودم. 


Eh. he probably looks at every woman the same way


+ از پاییز و روزای کوتاهش بدم میاد. سرم درد میکنه و دستام داره می لرزه. باز چرا؟

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۷
Black Swan

خب خبر خوب اینه که من دارم موو آن میکنم و به همون شیوه ای که می پسندم. یعنی با گذشت زمان. چون ازش دیو ساختن هیچوقت باعث نمیشه بیخالش بشم. بیشتر باعث میشه به حسی که ازون اول داشتم شک کنم! خیلی جالبه اینکه چطوری آدما میتونن غافلگیرت کنن و با عوضی بازی همه چیز رو خراب کنن. اینجاست که دیگه نمیتونی بگی خب یه اشتباهی کردم و میرم درستش میکنم. اون خراب کرده! اون خراب کرده و تو هیچ کاری از دستت بر نمیاد به جز اون کشمکش تموم نشدنی تو سرت که کاش میشد ازش بپرسم آخه برای چی اینطوری گند زدی تو همه چی؟ چی میشد آدم بودی؟ هان؟


داشتم از موو آن کردن میگفتم. دیگه ترجیح میدم بشینم روی صندلی و آهنگ گوش کنم تا بیام پشت بوم و نگاه کنم چجوری سیگار میکشی. دیگه موقعی که از جلوی مغازه رد میشم زانوهام نمی لرزه. البته هنوزم میترسم دوباره به چشمات نگاه کنم. اگه هفته ی پیش بود امیدوار بودم یه روزکه اومدم مغازه ازم بپرسی چرا دیگه نیومدی هایپ بخری؟ و من توضیح بدم: هایپ خیلی قوطیش خوشگله و باعث میشه آدم نخوابه و به کاراش برسه. اولش هم شیرینه اما بعد یه مدت شیرینی ش حالت رو به هم میزنه. با یه تحقیق کوچولو می فهمی به جز ضرر برای کبد و معده چیزی نداره و تو این اوضاع حسابی گرون هم شده. (هایپ استعاره از خودش) ولی خب الان دیگه انقدری برام مهم نیستی که حتا اگه بپرسی (که نمی پرسی) بخوام توضیح بدم. احتمالن سکوت میکنم همونطوی خیره زل میزنم تو چشمات.

خیلی عجیبه که من اینطوری دو دستی خودم رو بدبخت میکنم.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۴۷
Black Swan

من آن موقعی می فهمم کسی را جور دیگری دوست دارم، که شروع میکنم برایش نوشتن..

+ دیروز که دیدم پیرهن مشکی پوشیدی و چقدر بت میومد دلم غنج رفت و اصلن به خاطرش عذاب وجدان نداشتم. خیلی بهت میاد عزیزم. از دم ظهر تا آخر شب یه دعوای تکراری دارم با خودم که نیام ببینمت و این داستان چهارمین هفته ست که داره تکرار میشه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۴۷
Black Swan